مقدمه

در سال‌های اخیر، سینمای کره جنوبی بار دیگر نشان داده است که ژانر وحشت را تنها برای ترساندن مخاطب به کار نمی‌گیرد. بسیاری از آثار این سینما، ترس را بهانه‌ای برای سخن گفتن از بحران‌های اجتماعی، اخلاقی و تمدنی قرار می‌دهند.کلونی نیز از همین جنس آثار است. فیلمی که از همان روزهای نخست معرفی، به دلیل بازگشت «یئون سانگ‌هو» کارگردان «قطار بوسان»، توجه رسانه‌ها و علاقه‌مندان فیلم کره‌ای را به خود جلب کرد و به یکی از آثار پرفروش و محبوب سال تبدیل شد.

سینمای زامبی در سال‌های اخیر بارها فروپاشی جهان را به تصویر کشیده است؛ جهانی که در آن انسان‌ها برای زنده ماندن، با موجوداتی وحشتناک می‌جنگند. اما کلونی از همان ابتدا نشان می‌دهد که قصد ندارد تنها روایتی دیگر و تکراری از زامبی ها را ارائه دهد.یئون سانگ‌هو، این بار نیز وحشت را به ابزاری برای واکاوی بحران انسان معاصر تبدیل می‌کند.داستان فیلم از یک پروژه زیست‌فناوری آغاز می‌شود؛ پروژه‌ای که قرار بود ارتباط میان ذهن انسان‌ها را ارتقا دهد، اما در نهایت به شیوع ویروسی ناشناخته و قرنطینه شدن یک برج عظیم در قلب سئول می‌انجامد. گروهی از بازماندگان در میان انبوهی از افراد آلوده، برای بقا و یافتن راه فرار تلاش می‌کنند، اما هرچه روایت پیش می‌رود، روشن‌تر می‌شود که خطر اصلی تنها موجودات آلوده نیستند؛ بلکه اندیشه‌ای است که در پس این فاجعه شکل گرفته است.

تفاوت «کلونی» با بسیاری از فیلم‌های زامبی‌محور نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. زامبی‌های این فیلم، تنها اجسادی سرگردان و بی‌هدف نیستند که با غریزه شکار حرکت کنند. آن‌ها به شبکه‌ای واحد و هوشمند تبدیل شده‌اند که اطلاعات را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند، از اشتباهات خود را تصحیح و به‌تدریج تکامل پیدا می‌کنند. در این جهان، وحشت دیگر فقط از مرگ  نیست؛ بلکه از نابودی هویت، اراده آغاز می‌شود. انسان‌ها پیش از آنکه جان خود را از دست بدهند، «خودشان» را از دست می‌دهند و به سلول‌هایی در پیکره یک کلونی بزرگ تبدیل می‌شوند.

همین ایده، اثر را از یک فیلم اکشن و ترسناک فراتر می‌برد و آن را به اثری خاص که علم و فناوری مدرن را به چالش می کشد  تبدیل میشود. فیلم، با بهره‌گیری از ژانر وحشت، جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که مرز میان پیشرفت و اسارت، تکامل و فروپاشی را به‌تدریج کم رنگ می‌کند. «کلونی» در طرح مسئله، فیلمی جسور و هوشمند است و لایه‌های پنهان انسان مدرن را با دقت واکاوی می‌کند، اما در بنیان فکری خود، بر جهان‌بینی خاصی تکیه دارد که انسان را مرکز معنا، اخلاق و نجات قرار می‌دهد، گویا غیر از انسانها چیز فراتری وجود ندارد و هسته ی مرکزی همه چیز انسان است.

 زامبی‌ها، آخرین مسئله فیلم هستند

داستان فیلم از یک پروژه زیست‌فناوری آغاز می‌شود؛ پروژه‌ای که قرار بود ارتباط میان ذهن انسان‌ها را ارتقا دهد، اما در نهایت به شیوع ویروسی ناشناخته و قرنطینه شدن یک برج عظیم در قلب سئول می‌انجامد. گروهی از بازماندگان در میان انبوهی از افراد آلوده، برای بقا و یافتن راه فرار تلاش می‌کنند، زامبی‌های این فیلم، تنها اجسادی سرگردان و بی‌هدف نیستند که با غریزه شکار حرکت کنند. آن‌ها به شبکه‌ای واحد و هوشمند تبدیل شده‌اند که اطلاعات را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند، از اشتباهات خود می‌آموزند و به‌تدریج تکامل پیدا می‌کنندهرچه روایت پیش می‌رود، روشن‌تر می‌شود که خطر اصلی تنها موجودات آلوده نیستند؛ بلکه اندیشه‌ای است که در پس این فاجعه شکل گرفته است.در ظاهر، داستان درباره فرار از موجودات آلوده است، اما زیر متن فیلم چیز دیگری را روایت می‌کند. مسئله اصلی، مرگ جسمانی نیست؛ بلکه مرگ هویت است. انسان‌ها پیش از آنکه کشته شوند، آرام‌آرام هویت مستقل خود را از دست می‌دهند. فیلم می‌خواهد این پرسش را مطرح کند که اگر روزی انسان همه چیز داشته باشد، اما دیگر خودش نباشد، آیا هنوز می‌توان گفت که هنوز زنده‌اند؟این پرسش، مهم‌ترین نقطه قوت فیلم است؛ زیرا مخاطب را از سطح ابتدائی و ظاهری عبور می‌دهد و او را به تأمل درباره ماهیت انسان دعوت می‌کند.

«یئون سانگ‌هو» سال‌هاست از ژانر وحشت برای نقد جامعه استفاده می‌کند. در آثار او، هیولاها معمولاً علت فاجعه نیستند؛ بلکه نتیجه بحرانی هستند که پیش از آن در درون انسان شکل گرفته است. او به جای آنکه تنها از زامبی‌ها بترسد، از خودخواهی، حرص، قدرت‌طلبی و فروپاشی اعتماد اجتماعی سخن می‌گوید.«کلونی» نیز همین مسیر را ادامه می‌دهد، اما این بار با زبانی عمیق‌تر.

 یئون سانگ‌هو این بار به جای ترسیم دنیای پساآخرالزمانی (چون قطار یا یک ساختمان محصور)، سراغ آینده‌ای رفته که در آن «هوش مصنوعی» و «کلون‌سازی ذهن» جایگزین روایت‌های انسانی شده است. در آثار قبلی یئون سانگ‌هو، مثلاً در «قطار بوسان»، ما شخصیت‌هایی داشتیم که خطا می‌کردند، می‌ترسیدند، و در نهایت برای نجات دیگران از خودگذشتگی نشان می‌دادند. زامبی‌ها فقط بهانه‌ای برای دیدن این تضادهای اخلاقی انسان بودند. اما در «کلونی»، شخصیت‌ها اغلب شبیه به تکه‌های یک پازل اند؛ آنها بیشتر  دیالوگ‌های مفهومی ردوبدل می‌کنند که گاه بار سنگینِ پیام فیلم، را نامفهوم می‌کند.

از سوی دیگر، نقد اجتماعیِ مورد نظر کارگردان در این فیلم، کمی مبهم و کلی باقی می‌ماند. او می‌خواهد از «حرص شرکت‌های فناوری» و «استثمارِ انسان در پناه پیشرفت» بگوید، اما این مفاهیم در هاله‌ای از جلوه‌های بصری و فضای سایبری گم می‌شوند. در حالی که در فیلم‌های قبلی‌اش، حرص و قدرت‌طلبی را در چهره‌ی مسافران ترسیده یا مدیران بیرحم یک ساختمان به روشنی می‌دیدیم؛ این بار، دشمن اصلی به «سیستمی» نامرئی تبدیل شده که نه چهره‌ای دارد و نه صدایی، یئون سانگ‌هو که همیشه ماهرانه نشان می‌داد چگونه یک فاجعه، زشت‌ترین و زیباترین رفتارهای انسان را برملا می‌کند، این بار بیش از حد به «ذهن» توجه کرده و از «قلب» غافل شده است.فیلم از مخاطب می‌خواهد درباره نسبت میان فناوری، هویت و آینده بشر فکر کند. این نگاه، فیلم را به اثری قابل تأمل تبدیل می‌کند، اما درست از همین نقطه، مهم‌ترین نقد نیز متوجه آن می‌شود.

 انسان آغاز و پایان همه چیز

کلونی نقدی جدی بر علم‌زدگی، سرمایه‌سالاری و شیفتگی انسان مدرن به فناوری است. فیلم هشدار می‌دهد که اگر پیشرفت، تنها به افزایش قدرت و کارآمدی محدود شود، ممکن است همان ابزاری که برای نجات انسان ساخته شده است، به عامل نابودی او تبدیل شود.این نقد، نقطه قوت فیلم است؛ اما درست در همین نقطه، فیلم با خلأیی جدی روبه‌رو می‌شود.اثر بارها از اخلاق سخن می‌گوید، اما هیچ‌گاه توضیح نمی‌دهد که اخلاقی که مد نظر هست بر چه مبنایی است؟

شخصیت‌های مثبت، از فداکاری، محبت و مسئولیت دفاع می‌کنند و شخصیت‌های منفی، قدرت و بقا را بر همه چیز ترجیح می‌دهند. اما فیلم، پاسخ روشنی برای این پرسش ندارد.در جهان کلونی، انسان هم قانون‌گذار است، هم قاضی و هم مجری. همه ارزش‌ها از درون خود انسان است. به همین دلیل، هرگاه انسان دچار خطا شود، هیچ معیار ثابتی بیرون از او وجود ندارد که بتواند آن خطا را اصلاح کند.در جهان فیلم، اخلاق بیشتر یک احساس انسانی است تا حقیقتی ریشه‌دار. شخصیت‌ها بر اساس وجدان خود تصمیم می‌گیرند، اما خود وجدان نیز منشأ روشنی ندارد و در هر شخصیت یه سبک خاصی دارد .به همین دلیل، اخلاق در فیلم نسبی به نظر می‌رسد. طوریکه بیننده با خود می گوید آنچه امروز درست است، ممکن است فردا با تغییر شرایط، غلط و مذموم باشد. این همان نقطه‌ای است که فیلم، ضعف ساختاری خود را نشان می دهد.

در«کلونی»، همه چیز از انسان آغاز می‌شود و دوباره به انسان بازمی‌گردد. بحران را انسان به وجود می‌آورد، راه‌حل را نیز انسان ارائه می‌کند و امید نهایی نیز تنها در توانایی انسان برای مقاومت خلاصه می‌شود.در این جهان، هیچ حقیقتی فراتر از اراده انسان وجود ندارد. هیچ معیار ثابتی بیرون از خواست انسان دیده نمی‌شود که بتواند خیر و شر را تعریف کند. درست و نادرست، بیشتر به نتیجه رفتارها وابسته است تا به حقیقت خود آن رفتارها.

اینجاست که فیلم، در چارچوب اومانیسم حرکت می‌کند، انسان در مرکز عالم قرار میگیرد. در این نگاه، انسان نه‌تنها بازیگر اصلی جهان، بلکه معیار نهایی ارزش‌ها نیز به شمار می‌آید. بنابراین اگر انسان بتواند با علم و فناوری مشکلاتش را حل کند، دیگر نیازی به حقیقتی فراتر از خود احساس نمی‌کند.فیلم نیز دقیقاً از همین نقطه حرکت می‌کند. حتی هنگامی که علم به فاجعه منجر می‌شود، باز هم راه نجات از دل همان انسان بیرون می‌آید. گویی انسان، هم خالق بحران است و هم تنها منجی آن.حالا با این نگاه اگر هیچ حقیقتی فراتر از اراده انسان وجود نداشته باشد، اختلاف میان قهرمان و ضدقهرمان فقط اختلاف دو سلیقه خواهد بود، نه تفاوت میان حق و باطل.

این در حالیست که انسان موجودی بزرگ و صاحب کرامت است، اما کامل و بی‌نیاز نیست. او می‌تواند حقیقت را جست‌وجو کند، اما خودِ حقیقت نیست. می‌تواند عدالت را اجرا کند، اما خود، معیار نهایی عدالت نیست. اگر انسان، جای حقیقت مطلق بنشیند، هر اندیشه‌ای می‌تواند خود را حق بداند؛ همان‌گونه که دکتر سوه نیز با اطمینان کامل باور دارد که برای نجات بشر تلاش می‌کند.تفاوت او با قهرمان داستان در چیست؟فیلم می‌گوید یکی مهربان‌تر است و دیگری بی‌رحم‌تر است، در حالی که این پاسخ کافی نیست.زیرا اگر اخلاق تنها بر احساسات انسانی استوار باشد، هر فردی می‌تواند احساس خود را ملاک قرار دهد. تاریخ نیز بارها نشان داده است که بسیاری از بزرگ‌ترین جنایت‌ها، با نیت ساختن جهانی بهتر انجام شده‌اند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان، خود را آخرین مرجع تشخیص خیر و شر بداند.در چنین جهانی، علم دیگر ابزار شناخت نیست؛ بلکه به ابزاری برای اعمال اراده انسان تبدیل می‌شود. قدرت نیز دیگر وسیله خدمت نیست؛ بلکه آرام‌آرام جای حقیقت را می‌گیرد.از همین رو، کلونی با وجود آنکه علم‌پرستی را نقد می‌کند، هنوز از چارچوب همان اندیشه بیرون نمی‌آید. فیلم، فناوری را نقد می‌کند، اما انسان را نقد نمی‌کند. گویی اگر انسان آگاه‌تر یا مهربان‌تر شود، همه مشکلات حل خواهند شد،در حالی که مسئله، فقط کمبود آگاهی نیست.ریشه بحران انسان پیش از آنکه در ناآگاهی باشد، در گسستن پیوند او با حقیقتی است که فراتر از خواسته‌ها و منافع فردی قرار دارد. هنگامی که انسان خود را محور عالم بداند، حتی اخلاق نیز به ابزاری برای رسیدن به اهداف شخصی تبدیل می‌شود، به همین دلیل، تفاوت اصلی جهان‌بینی الهی با جهان‌بینی فیلم، در تعریف انسان است.فیلم، انسان را آخرین امید جهان معرفی می‌کند.اما در نگاه متعال، انسان امید جهان است،به شرط آنکه خود را مالک حقیقت نداند، بلکه جوینده حقیقت باشد.فیلم، آزادی را در استقلال انسان از هر مرجع بیرونی می‌بیند.

اما در نگاه الهی، آزادی حقیقی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان از اسارت نفس، قدرت و خواسته‌های بی‌پایان خود رها شود؛ زیرا بزرگ‌ترین زندان، همیشه دیوارهای یک برج یا شبکه‌ای از زامبی‌ها نیست، بلکه گاهی همان خود انسانی است که می‌خواهد به جای حقیقت بنشیند.شاید اگر کلونی این پرسش را یک گام عمیق‌تر دنبال می‌کرد و از خود می‌پرسید که منشأ ارزش‌های اخلاقی چیست، به جای آنکه تنها به نقد فناوری بپردازد، می‌توانست از یک فیلم هوشمند، به اثری ماندگار درباره حقیقت انسان تبدیل شود. در نهایت، کلونی فیلم مهمی است، زیرا پرسش‌های درستی مطرح می‌کند؛ اما پاسخ‌هایش همچنان در حصار انسان‌محوری باقی می‌ماند. فیلم، بحران را به‌خوبی می‌بیند، اما راه خروج از آن را هنوز در همان نقطه‌ای جست‌وجو می‌کند که بحران از آن آغاز شده است؛ یعنی در خودِ انسان.

انسان‌هایی که به دنبال نجات‌اند، اما مقصد را گم کرده‌اند

یکی از نقاط قوت فیلم این است که شخصیت‌هایش را تنها برای پیش بردن داستان خلق نمی‌کند. هر شخصیت، نماینده نوعی نگاه به انسان و جهان است. به همین دلیل، نبرد اصلی فیلم نه میان انسان و زامبی، بلکه میان دو تلقی متفاوت از زندگی شکل می‌گیرد.کوئون سه‌جونگ، استاد زیست‌فناوری، مهم‌ترین شخصیت فیلم است. او نماینده عقل، دانش و مسئولیت‌پذیری است. برخلاف بسیاری از قهرمانان آثار آخرالزمانی، سه‌جونگ با زور بازو یا خشونت پیش نمی‌رود، بلکه تلاش می‌کند با فهم رفتار ویروس و شناخت سازوکار آن، راهی برای نجات دیگران پیدا کند. این ویژگی، او را به شخصیتی قابل احترام تبدیل می‌کند.

اما همین‌جا نخستین پرسش اساسی شکل می‌گیرد.آیا علم، به‌تنهایی می‌تواند انسان را نجات دهد؟فیلم تا پایان، پاسخ روشنی به این پرسش نمی‌دهد. هرچند از خطر علم بدون اخلاق سخن می‌گوید، اما همچنان امید نهایی خود را به انسانی می‌بندد که آگاه‌تر، دلسوزتر یا مسئولیت‌پذیرتر باشد. گویی اگر انسان بهتری پیدا شود، بحران نیز پایان می‌یابد. اینجا همان نقطه‌ای است که فیلم در چارچوب انسان‌محوری باقی می‌ماند.زیرا پرسش اصلی این نیست که چه کسی از علم استفاده می‌کند؛ بلکه این است که بر اساس چه حقیقتی تصمیم می‌گیرد.اگر هیچ حقیقتی فراتر از اراده انسان وجود نداشته باشد، چه تضمینی هست که انسانِ امروز، فردا به همان راهی نرود که دکتر سوه رفت؟

این درحالیست که علم نعمتی بزرگ است چراغ راه، نه مقصد راه. علم می‌تواند ابزار شناخت جهان باشد، اما نمی‌تواند به‌تنهایی تعیین کند که انسان برای چه باید زندگی کند و چه چیزی حقیقتاً ارزشمند است. هنگامی که این پیوند گسسته شود، حتی دانش نیز ممکن است در خدمت قدرت قرار بگیرد.

در نقطه مقابل، «سوه یونگ‌چول» قرار دارد؛ شخصیتی که شاید مهم‌ترین لایه عمیق فیلم را در خود جای داده است. او صرفاً یک دانشمند شرور نیست؛ بلکه انسانی است که می‌خواهد جهان را اصلاح کند. او از رنج، تنهایی و تعارض انسان‌ها خسته شده است و راه‌حل را در حذف تفاوت‌ها می‌بیند. از نگاه او، اگر همه ذهن‌ها به یکدیگر متصل شوند، دیگر سوءتفاهم، جنگ و اختلافی باقی نمی‌ماند.ظاهر این اندیشه، جذاب است؛ اما ریشه آن خطرناک است.او تصور می‌کند که می‌تواند تعریف تازه‌ای از انسان ارائه دهد؛ تعریفی که در آن، آزادی، اختیار و تفاوت، مانعی بر سر راه پیشرفت هستند. او می‌خواهد رنج را از میان بردارد، اما برای رسیدن به این هدف، خود انسان را دگرگون می‌کند.

این همان خطایی است که در طول تاریخ بارها تکرار شده است؛ هرگاه انسان با پشتوانۀ فکریِ سکولار خواسته بهشت را با تکیه بر قدرت خود روی زمین بنا کند، در نهایت جهنمی تازه بنا کرده، زیرا انسان، هنگامی که خود را معیار نهایی خیر و شر بداند، به‌تدریج دیگران را وسیله تحقق آرمان‌های خود می‌بیند، نه موجوداتی که ذاتاً دارای کرامت باشند.فیلم این خطر را به‌خوبی تصویر می‌کند، اما از توضیح ریشه آن بازمی‌ماند.فیلم نشان می‌دهد که دکتر سوه اشتباه می‌کند، اما کمتر توضیح می‌دهد که چرا اشتباه می‌کند. آیا اشتباه او صرفاً زیاده‌روی در علم است؟ یا اینکه از ابتدا، نگاه او به انسان ناقص بوده؟مشکل دکتر سوه فقط استفاده نادرست از فناوری نیست؛ مشکل آن است که او انسان را مالک حقیقت می‌پندارد، نه جوینده حقیقت. او می‌خواهد انسان را از محدودیت‌هایش نجات دهد، اما فراموش می‌کند که نخستین محدودیت انسان، خودبینی اوست.

در کنار این دو شخصیت، بازماندگان دیگر نیز هرکدام نماینده واکنشی متفاوت به بحران هستند. یکی امنیت را بر اخلاق ترجیح می‌دهد، دیگری منفعت شخصی را بر خیر جمعی مقدم می‌دارد و فردی دیگر حاضر است برای نجات دیگری از آسایش خود بگذرد. فیلم از این طریق نشان می‌دهد که بحران، شخصیت تازه‌ای خلق نمی‌کند؛ بلکه آنچه را در درون انسان پنهان بوده است، آشکار می‌سازد.این بخش از فیلم نشان میدهد انسان، هنگام آسایش، می‌تواند خود را مهربان، عادل و فداکار بداند؛ اما حقیقت شخصیت او زمانی آشکار می‌شود که میان منفعت خود و حقیقت، ناچار به انتخاب شود.

 فیلم که تماما روی انسان و اراده و توانمندی های او بنا شده جواب تمام ابهامات و سوالات را اینگونه می دهد که اگر انسان بتواند بر ترس و خودخواهی خود غلبه کند با تکیه بر علم، تمام مشکلاتش حل میشود.این درحالیست که غلبه به ترس و داشتن علم کافی نیست چون محدود و وابسته به یک شخص ناقص است.این دقیقاً همان نقطه‌ی کور فیلم «کلونی» است که کمتر کسی به صراحت به آن اشاره می‌کند.

 بزرگ‌ترین خطای فیلم‌هایی در این سبک، خدا انگاشتنِ انسان است. فیلم فرض می‌کند که اگر انسان بتواند بر «ترس» و «خودخواهی» غلبه کند، به نوعی به اوج کمال می‌رسد و می‌تواند با تکیه بر علم خود، همه‌ی معماهای هستی را حل کند. اما حقیقت این است که ترس و خودخواهی، فقط «رفتار» نیستند آنها «ریشه‌هایی در ذات محدودِ انسان دارند.

انسان  هیچ‌چیز از خودش ندارد. او نمی‌داند فردا چه می‌شود، نمی‌داند درونِ ضمیر ناخودآگاهش چه می‌گذرد، و از همه مهم‌تر، بر مرگ و نابودی خودش هیچ تسلطی ندارد. فیلم «کلونی» این نقص هستی‌شناختی را نادیده می‌گیرد و وانمود می‌کند که «اراده» می‌تواند جایگزین نواقص بشر باشد. این درحالیست که  انسان برای کامل شدن، نیاز به کمالِ بی‌نهایت دارد؛ نه نسخه‌ای به‌روزتر از خودش. چون هرچه علم انسان بیشتر شود، تازه بیشتر متوجه می‌شود که چه مقدار نادان است، پس تکیه بر اراده‌ی انسانیِ صرف، در بهترین حالت، ما را به انسانِ بهتری تبدیل می‌کند. فیلم، این پله‌ی آخر را حذف کرده و انسان را در یک سیستمِ بسته گرفتار کرده که قرار است خودش نجات‌دهندۀ خویش باشد؛ غافل از اینکه همین «خود»، بزرگ‌ترین مانع است.

 چرا نگاه سنتیِ شرقیِ امروز، پاسخگوی بحران‌ها نیست؟

وضعیت کنونی بسیاری از جریان‌های سنتیِ شرقی، به جایی رسیده که یا به «تسکین‌دهنده‌ای» برای دردهای روزمره تبدیل شده‌اند و یا در باتلاقِ «آداب و رسومِ خشک» گیر کرده‌اند. این نگاه، وقتی با پرسش‌های بنیادین عصرِ فناوری روبرو می‌شودمثل اینکه «اگر ذهنم را کپی کنند، روح من کجاست؟» یا «اگر هوش مصنوعی از من باهوش‌تر شود، جایگاه من به عنوان انسان روی زمین چیست؟ عملاً پاسخش محدود است.

دلیلش این است که این نگاه سنتیِ زدوده‌شده از سنت های اصیل و ناب، اغلب «خدا» را به حاشیه برده و «انسان اخلاق‌گرا» را در مرکز قرار داده است. یعنی درست همان کاری که فیلم «کلونی» انجام می‌دهد! به عبارت دیگر، نگاه سنتی شرقیِ امروز، می گویدانسان با ریاضت و ترکِ دنیا می‌تواند به آرامش برسد و زندگی خوبی داشته باشد این در حالیست که  این سبک اعتقادی و فکری قطعا پاسخ پرسش ها عمیق و جدی عصر مدرن را نمی‌دهد؛ چون اساساً با آن جهان، نسبتی برقرار نکرده است. این خلأ فکری، باعث می‌شود که انسان مدرن شرقی، میان یک «علم بی‌روح» از یک سو، و یک «سنّتِ بی‌پاسخ» از سوی دیگر، سرگردان بماند.

«کلونی» فیلمی است که سؤالِ درست را مطرح می‌کند (انسانیت چیست؟) اما با توجه به ساختار و بنیۀ فکری و اعتقادی به  جواب درست نمی‌رسد، چون جواب را در خودِ انسان می‌جوید. نگاه دینی می‌گوید که انسان، آینه‌ای است که فقط وقتی معنا پیدا می‌کند که به سوی مطلق برگردد؛ وگرنه، هر چقدر هم که علمش پیشرفته و اراده‌اش قوی باشد، باز هم در دایره‌ی تنهایی و پوچی خودش اسیر می‌ماند. در مقابل، نگاهِ سنتی شرقی امروز نیز اگر نتواند از سطح اخلاق فردی فراتر برود و به «خداشناسی پویا و پاسخ‌گو به مسائل روز» برسد، عملاً به همان بن‌بستی می‌افتد که فیلم در آن گرفتار شده است.

راهِ میانه، پذیرشِ این حقیقت است که انسان برای «تکامل»، نه فقط به «خودسازی» که به «اتصال» نیاز دارد. اتصال به منبعی که نه دچارِ ترس می‌شود، نه دچارِ جهل، و نه اسیرِ خودخواهی. فیلم «کلونی» این اتصال را حذف کرده و به جای آن، تنهاییِ باشکوه انسان مدرن را به تصویر کشیده است؛ تنهایی‌ای که هرچند شکیل و علمی است، اما در نهایت، به هیچ‌جا نمی‌رسد، مگر به بن‌بستی که خودش ساخته است.

 جمع‌بندی

کلونی فقط داستان فرار از زامبی‌ها نیست؛ داستان تمدنی است که می‌خواهد انسان را نجات دهد، اما تعریفش از نجات، ناقص است. فیلم به‌درستی هشدار می‌دهد که علم، فناوری و پیشرفت، اگر از اخلاق جدا شوند، می‌توانند به ابزار نابودی انسان تبدیل شوند. همچنین به‌خوبی نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین تهدید آینده، شاید ماشین‌ها نباشند، بلکه انسانی باشد که در میان هیاهوی فناوری، هویت، اختیار و قدرت انتخاب خود را از دست می‌دهد.اما فیلم درست در همین نقطه، به بن‌بست می‌رسد.

«یئون سانگ‌هو» بحران را به‌دقت می‌شناسد، اما راه برون‌رفت از آن را همچنان در خود انسان جست‌وجو می‌کند. گویی انسان، هم خالق بحران است، هم معیار تشخیص حقیقت و هم تنها ناجی جهان. این همان بنیان اومانیستی فیلم است؛ بنیانی که با وجود همه نقدهایش به علم و سرمایه‌داری، هنوز انسان را آخرین مرجع معنا و اخلاق می‌داند.

پرسش اساسی اینجاست؛ اگر انسان خود دچار خطا، خودخواهی و قدرت‌طلبی است، چگونه می‌تواند بدون تکیه بر حقیقتی فراتر از خود، مرجع نهایی تشخیص خیر و شر باشد؟ اگر هیچ معیار ثابتی بیرون از خواست انسان وجود نداشته باشد، چه چیزی مانع می‌شود که هر نسل، هر قدرت و هر ایدئولوژی، برداشت خود را حقیقت مطلق بداند؟از همین‌جا تفاوت دو نگاه آشکار می‌شود. فیلم، ریشه بحران را در فناوریِ بی‌مهار می‌بیند؛ اما در دیدگاه متعال، فناوری تنها ابزار است. بحران اصلی زمانی آغاز می‌شود که انسان، خود را جای حقیقت بنشاند و گمان کند می‌تواند بدون اتکا به حقیقتی برتر، معنای زندگی، اخلاق و سعادت را تعریف کند.با این حال، ارزش «مستعمره» را نباید نادیده گرفت. فیلم پرسش‌های مهمی مطرح می‌کند؛ پرسش‌هایی درباره هویت، آزادی، پیشرفت، هوش مصنوعی و آینده انسان. اما پاسخ‌هایی که ارائه می‌دهد، از همان افقی فراتر نمی‌روند که انسان در مرکز آن ایستاده است.

 مهم‌ترین پیام این فیلم، ناخواسته در همان جایی شکل می‌گیرد که خودِ فیلم از پاسخ دادن به آن بازمی‌ماند؛ اینکه بحران واقعی بشر، تنها از پیشرفت فناوری آغاز نمی‌شود، بلکه از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان، پیوند خود را با حقیقتی فراتر از خویش قطع می‌کند. از آن لحظه، علم می‌تواند به ابزار سلطه تبدیل شود، اخلاق رنگ منفعت بگیرد و آزادی، به اطاعت از خواسته‌های نفس فروکاسته شود.در نهایت، کلونی بیش از آنکه درباره زامبی‌ها باشد، درباره انسان امروز است؛ انسانی که جهان را فتح کرده، اما هنوز خود را نشناخته است. انسانی که می‌تواند شبکه‌هایی بسازد که میلیاردها نفر را به هم متصل کنند، اما اگر نسبت خود را با حقیقت، معنا و غایت زندگی گم کند، این اتصال، او را به آزادی نزدیک نمی‌کند؛ بلکه آرام‌آرام به عضوی از یک «کلونی» بزرگ تبدیل می‌کند؛ کلونی‌ای که در آن همه به هم متصل‌اند، اما کمتر کسی می‌داند برای چه زندگی می‌کند.

نویسنده:حیدری