چکیده:

 

سریال کره‌ای «بازی مرگ» (Death’s Game)، بر اساس وبتونی به همین نام، به شکلی عمیق و چندلایه به موضوعاتی مانند رنج، مرگ، زندگی و رشد معنوی انسان می‌پردازد. این سریال از طریق داستان یی‌جائه، شخصیتی که پس از خودکشی با مرگ روبه‌رو می‌شود و مجبور به تجربه‌ی ۱۲ زندگی و مرگ دیگر می‌شود، به مفاهیم فلسفی و معنوی، از جمله ایده‌ی انسان کامل شدن در بودا از طریق رنج، اشاره دارد.سریال با بیان داستانهای مختلف قصد دارد در کنار بیان کردن مشکلات و چالش های موجود در کشور کره جنوبی بر مفاهیم کلیدی بودایی مانند رنج (دُکّها)، کارما، چرخه‌ی زندگی و مرگ، همدلی، و خودآگاهی معنوی بپردازد.سریال «بازی مرگ» از طریق مفاهیم بودایی مانند رنج، کارما، تناسخ، و همدلی و همچنین گناه و جهنم مسیحی، به موضوع خودسازی و روشنگری می‌پردازد، بدون اینکه به خدا یا موجود متعالی اشاره کند.در مقابل، تعالیم اسلامی مبتنی بر آیات و روایات، زندگی را فرصتی ارزشمند می‌دانند که هدفش عبودیت، تقرب به خدا، رسیدن به عالی‌ترین لذات، رشد و کمال انسانی و … است. تفاوت‌های بنیادین دیدگاه التقاطی اثر با مبانی اسلامی در عدم محوریت خدا، مفهوم مرگ (تناسخ در برابر قیامت)، نقش رنج (خودسازی در برابر آزمایش الهی)، و کارما در برابر جزای الهی نهفته است.
این دو دیدگاه هرچند در برخی جنبه‌ها (مانند اهمیت همدلی یا مسئولیت اعمال) شباهت‌هایی دارند، اما در مبانی فلسفی و الهیاتی کاملاً متمایزند.

مقدمه

سریال کره‌ای بازی مرگ، به کارگردانی و نویسندگی «بیونگ هون»، مینی‌سریال هشت قسمتی، ترکیبی از ژانرهای درام، ماورائی، جنایی، روانشناختی و اجتماعی است که بر اساس وبتونی به همین نام اثر «لی وون شیک» و «گولچان» ساخته شده و  در سال 2023 پخش شده‌ است. این سریال به دلیل داستان پر فراز و نشیب، با پرداختن به چالش‌های اجتماعی و فرهنگی موجود در کره جنوبی و مضامین فلسفی-اعتقادی، مورد توجه مخاطبان قرار گرفت است.

ساخت سریال بازی مرگ بر عهدهٔ کمپانی SLL بوده و دو کمپانی Studio N و Saram Entertainment هم جزو سازندگان سریال بوده‌اند. اس ال ال متعلق به شرکت JTBC است. سهامداران شرکت جی‌تی‌بی‌سی هم پس از یک کمپانی کره‌ای و یک شخص حقیقی کره‌ای، کمپانی وارنر برادرز دیسکاوری و شرکت دی‌وای اَسِت هستند. دی وای اسِت منیجمنت یک شرکت مدیریت مالی اسکاتلندی است. در یادداشت بررسی کمپانی‌ها هم دیدیم که کمپانی وارنرز برادرز دیسکاوری یکی از اختاپوس‌های رسانه‌ای امریکا و غرب است که متعلق به چند شرکت خاص هستند. بنابراین در نهایت شرکت سازنده این سریال هم متعلق به همان شرکت‌ها هستند. استودیو اِن هم متعلق به ناوِر کورپوریشن است. ناور کورپوریشن هم عمده سهامش در اختیار یک شرکت کره‌ای و شرکت بلک راک امریکایی است. سارام اینترتینمنت هم متعلق به یک شرکت مدیریت دارایی است که از آن شرکت مادر اطلاعاتی در دسترس نیست. بنابراین کمپانی‌های پشت این سریال کره‌ای متصل به کمپانی‌های غربی (امریکا و اسکاتلند‌) هستند.

سریال بازی مرگ به‌صورت انحصاری برای پلتفرم TVING ساخته شد و در کنار پخش در این شبکه، از طریق آمازون پرایم در مناطق منتخب (به‌جز کره جنوبی و چین) نیز پخش شد. طبق گزارش آمازون پرایم، بازی مرگ از زمان پخش در ۱۵ دسامبر ۲۰۲۳، در ۴۳ کشور در میان ۱۰ سریال برتر تلویزیونی قرار گرفت. این اثر در پایگاه امتیاز IMDb 8.6 از 10 را از مخاطبان دریافت کرده است که نشان‌دهنده استقبال بینندگان است. پربیننده‌ترین سریال در اندونزی و تایلند بود و در بین ده سریال پربیننده در ۴۳ کشور، از جمله استرالیا، برزیل، ژاپن، مالزی، پرو، فیلیپین، سنگاپور و تایوان  قرار گرفت . علاوه بر این، در اوایل سال ۲۰۲۵، این سریال محبوب‌ترین سریال تلویزیونی در پلتفرم پخش آنلاین کره جنوبی TVING بود و رتبه ۷۶۷ را در محبوبیت کلی آنلاین با امتیاز تعامل کسب کرد [1].

در این یادداشت به بررسی چهار قسمت اول سریال بازی مرگ می پردازیم.

سریال بازی مرگ در مورد «چوی یی جائه» است. بازی مرگ بخش‌های مهمی از چالش های اجتماعی موجود در کره جنوبی را در قالب تناسخ ها و زندگی های گوناگون «یی جائه» نشان می دهد.

«یی جائه» سال‌ها در تلاش برای یافتن شغل مناسب و پایدار بود، اما با وجود تلاش‌های بسیار، در مصاحبه‌های شغلی  مختلف رد می شود. این شکست‌های پی‌درپی باعث احساس ناتوانی و ناامیدی‌اش می‌شود. در سکانس‌های اولیه فیلم می‌بینیم که یی جائه از تمام رقبایش جلوتر است و علی‌رغم سنّ کمش، می‌خواهد در یک شرکت معتبر استخدام شود و آیندهٔ روشنی را در مقابلش می‌بیند. اما ناگهان یک مرد از مقابلش رد می‌شود، وسط خیابان می‌ایستد، ماشین به او برخورد می‌کند و به سمت یی جائه پرتاب می‌شود و می‌میرد.  این شخص خودکشی می‌کند و خودکشی همین مرد باعث می‌شود یی‌جائه در جلسه‌اش با مسئولان شرکت، استرس داشته باشد.
استرسی که یی جائه از دیدن صحنهٔ مرگ آن مرد داشت کار دستش می‌دهد و در مصاحبه به دلیل عدم تمرکز، ردّ می‌شود. همین اتفاق (خودکشی یک انسان دیگر) یکی از علل ناموفق بودن یی جائه است. بنابراین در این سکانس خودکشی چون باعث رد شدن یی جائه می‌شود، در ذهن مخاطب منفی جلوه می‌کند.

همچنین رابطه عاطفی «یی جائه» با دختری به نام «لی جونگ مون» به دلایل مشکلات مالی و ناامیدی‌های او، به هم خورد. این جدایی تأثیری بدی بر روحیه‌ی او می گذارد. «یی جائه» تصور می‎کرد «لی جونگ مون» برای ادامه دادن رابطه با او منصرف شده و ادامۀ دوستیشان از روی ترحم است. در کنار این سکانس، چند سکانس دیگر نیز ما را با یی جائه همراه می‌کند. صاحب خانه‌اش او را از خانه‌اش بیرون کرده و تمام وسایلش را بیرون ریخته است. همان شب باران می‌بارد و یی جائه و وسایلش خیس می‌شوند. از آن طرف هیچ شرکتی هم او را استخدام نمی‌کند. بنابراین مخاطب غم و غصهٔ یی جائه را می‌فهمد و با او همراه می‌شود.

«یی جائه» بعد از اینکه احساس می‌کند که زندگی‌اش هیچ معنایی ندارد و هیچ پیشرفتی در آن حاصل نمی‌شود، پس از هفت سال تلاش بی ثمر برای یافتن شغل مناسب، بدهی بسیار و شکست عاطفی‌اش، سرانجام تصمیم می‌گیرد به زندگی خود پایان دهد و از یک ساختمان می پرد.

دوربین از پایین ساختمان به سمت بالا حرکت می‌کند تا مخاطب ارتفاع زیاد ساختمان را حس کند. سپس یی جائه چند دیالوگ می‌گوید با این مضمون که دیگر بریده است و نمی‌تواند زندگی کند. پس از این دیالوگ‌ها هم از ساختمان می‌پرد. همزمان با پریدن یی جائه، دوربین نمایی نزدیک از موبایلش می‌گیرد که مادرش دارد به او زنگ می‌زند. همزمان با افتادن یی جائه، یک خانم جیغ می‌زند که باعث می‌شود علی‌رغم اینکه دقیقا لحظه برخورد یی جائه با زمین را نمی‌بینیم، اما ناراحتی و ترس از دست دادن یی جائه با همان جیغ در قلب ما بنشیند.
بنابراین فیلمساز با نشان ندادن مرگ یی جائه، حریم نگه می‌دارد و با یک جیغ آن حسی که باید را به مخاطب منتقل می‌کند. این اتفاقات در تاریکی شب می‌افتد و میزانسن کاملا مناسب غمبار و ترسناک نشان دادن خودکشی است.

«بازی مرگ» از فرضیه ماوراءالطبیعه خود برای تشویق بینندگان به تأمل در مورد ارزش زندگی، در جهانی مملو از نابرابری و فساد، استفاده می‌کند. پیام اصلی این اثر، انتقال مفاهیمی چون امید و باور است که افراد می‌توانند معنا و هدف واقعی زندگیشان را در سخت‌ترین شرایط  پیدا کنند، حتی زمانی که با موانع سیستمی طاقت‌فرسا روبرو هستند. خود یی جائه هم به نرخ بالای خودکشی در کره اشاره میکند.

او پس از مرگ در بدن شخص دیگری که در یک هواپیمای لوکس نشسته است، بیدار شده و با موجودی  به نام «مرگ» روبرو می‌شود.

فیلمساز با یک نمای پی‌اُوی از چشمان این مرد جدید، می‌خواهد بیداری و زنده شدنِ پس از مرگ را برای مخاطب ملموس کند. به همین دلیل اولین نمایی که پس از مرگ یی جائه می‌بینیم از پی‌اُوی همین مرد جدید است. یی جائه که حالا در کالبد جدیدی است، می‌گوید اینجا حتما بهشت است! در حالی‌که یی جائه به بدن انسان دیگری تناسخ پیدا کرده است.
در این سکانس و با دیالوگی که یی جائه به زبان می‌آورد تناسخ تأیید و بهشت و معاد ادیان ابراهیمی زیر سوال می‌رود. تناسخِ عرضی عقیده‌ای غیر علمی است و هیچ مستند معتبری برای اثباتش وجود ندارد؛ اما فیلمساز نشان می‌دهد که پس از مرگ، یی جائه در بدنی جدید تناسخ پیدا می‌کند و نه در جهانی برزخی و ماورائی که در ادیان الهی آمده است.

مامور مرگ که از یادداشت خودکشی «یی جائه» عصبانی شده است، رو به او می‌کند و می‌گوید:

چرا موهبتی که خدا به تو عطا کرده را نادیده گرفتی؟ به خاطر توهینی که به مرگ کردی و قدر زندگی ات را ندانستی باید مجازات بشی.

در این سکانس مخاطب حس بدی از خودکشی یی جائه می‌گیرد؛ زیرا مرگ او را تخطئه می‌کند و بیان مرگ نیز به شکلی است که گویا یی جائه در مشتش است. یعنی مخاطب احساس نمی‌کند با یک انسان معمولی طرف است، بلکه زنده شدن دوباره یی جائه نشان می‌دهد این زن غلوّ نمی‌کند، واقعا قدرت‌های خاصی دارد و می‌تواند به یی جائه آسیب بزند. قدرت‌های خارق‌العاده زن با آتش زدن یک برگه کاغذ بدون هیچ ماده آتش‌زایی و صرفا با یک حرکت دست، به مخاطب اثبات می‌شود.

مامور (فرشته) مرگ، به‌عنوان یک موجود الهی یا فراطبیعی، نقش قاضی و راهنما را ایفا می‌کند که در ادیان شرقی (مانند کالی، الهه مرگ در هندوئیسم) است.[2] ارتباط کالی با مرگ نمادین است. او نمایانگر نابودی نفس، جهل و شر و قدرت دگرگون‌کننده‌ای است که منجر به رهایی معنوی (مُکشا) می‌شود. او به طور خاص مسئول فرآیند مرگ انسان یا همراهی ارواح به زندگی پس از مرگ نیست؛ این نقش در هندوئیسم متعلق به یاما، خدای مرگ است. کالی فقط برای بازآفرینی و تجسم پایان و آغاز زندگی انسان است و فراتر از زمان و مکان شناخته می شود. در بودیسم، به ویژه بودیسم تبتی، همتای کالی خدایان مؤنث خشمگینی مانند «تروما ناگمو» ویژگی‌های مشابهی دارند، اما معادل مستقیم «فرشته مرگ» در نظر گرفته نمی‌شوند.[3]

این شخصیت او را محکوم می‌کند که در بدن افراد مختلف تناسخ کند و مرگ را تجربه کند تا به درک عمیقی از ارزش زندگی برسد. این ایده یادآور مفهوم تطهیر گناهان در مسیحیت و چرخه سامسارا در بودیسم است که در آن رنج به عنوان مسیری برای رشد روحی در نظر گرفته می‌شود.[4]شباهت های موجود از فرشته مرگ و کالی در همراهی کردن یی جائه در رسیدن به تکامل روحی است. یی جائه در زندگی دنیوی اش در جهلی به سرمی برد که فرشتۀ مرگ سعی کرد در زندگی های متعدد نفس جاهل یی جائه را به تکامل برساند.تکاملی که در قسمت پایانی کاملا واضح و روشن است.

این اثر با سبک بودایی مدرن که نزدیک به تفکرات مسیحی است سعی دارد کمی با التقاط صورت گرفته به مخاطب بفهماند که زندگیِ مالامال از رنج و عذاب زمانی گذراست که که از آن عبور کنی، و این عبور ملزم به فهم و درک فلسفۀ رنج است. تازمانی که فلسفۀ عذاب و زندگی سخت فهم و درک نشود تکاملی صورت نگرفته است.اما تفاوت بنیادین در انسان کامل شدن، در تفکرات تحریف شدۀ بودایی با تفکرات اصیل دینی درادیان الهی وجود دارد. انسان کامل در این تفکر با چارچوبی مشخص و برنامه ای دقیق انسان کامل می شود و به جایگاهی می رسد که شایستۀ خلیفه اللهی است اما در تفکر بودایی تحمل رنج و ریاضت های سنگین چارچوب مشخص و معینی ندارد و  نهایتی نامشخص و نامعلوم دارد که صرفا به توانمندی های ماورایی اشاره مستقیم دارد. جنس توانمندی هایی که با ریاضتهای بودایی صورت می گیرد معلوم نیست رحمانی است یا شیطانی.

ناگهان مرگ یی جائه را به برجی سیاه و بلند می‌برد و هر دو بالای این برج می‌ایستند. صدای جیغ و فریاد انسان‌های زیادی بلند است و می‌بینیم که این برج درون دریای از خون قرار گرفته است. موجودات عجیبی نیز سعی می‌کنند از برج بالا بروند و با وجود ابرهای سیاه و نالهٔ مردم، فضایی ترسناک بر فیلم حاکم می‌شود.
یی جائه از مرگ می‌پرسد آیا اینجا جهنّم است؟ مرگ پاسخ می‌دهد خیر، تو در راه جهنّم بودی و من تو را به اینجا آوردم. زیرا تو من را به تمسخر گرفتی و باید عذاب شوی.
مرگ در این سکانس مدعی می‌شود تنها موجودی است که هیچ وقت نمی‌میرد. سپس یی جائه را می‌گیرد و با یک دست او را به درون دریا پرت می‌کند. بنابراین باز هم یک ادعا توسط مرگ مطرح می‌شود و سپس با قدرت‌نمایی‌اش، در ذهن مخاطب می‌نشیند که مرگ مبالغه نمی‌کند و واقعا قدرت‌های ویژه‌ای دارد.
یی جائه به درون دریای خونین می‌افتد و هیولاهای ترسناکی به سمت پایین حرکت می‌کنند تا او را نابود کنند. فضای ترسناک اثر اینجا شدّت پیدا می‌کند و تمام این عذاب‌ها به مرگ مرتبط می‌شود. عذاب‌گر یی جائه خودِ مرگ است.

در این سکانس می‌بینیم که مرگ خود را تنها موجودی می‌داند که نمی‌میرد. از همین دیالوگ مشخص می‌شود نگاه اثر با هیچ یک از ادیان، حتی ادیان بومی کره هم سازگاری ندارد. در ادیان الهی و حتی بودیسم، نامیرایی مختصّ به مرگ نیست و فرشتگان (در ادیان الهی) یا خدایان (در ادیان تحریف شده و مشرکانه) نامیرا هستند. بنابراین اثر با این دیالوگ از مرگ و نشان دادن قدرت ماورائی‌اش، درواقع خدا را به یک زن به نام مرگ تقلیل می‌دهد. این نگاه نادرست نسبت به موجودات ماورائی با هیچ یک از ادیان سازگار نیست و سریال بازی مرگ در این سکانس مفاهیم الهیاتی را به بازی می‌گیرد.

 

مرگ «یی جائه» را به ۱۲ بار مجازات مرگ محکوم می‌کند. در هر یک از این مرگ‌ها، او در بدن افرادی که با مرگ ناگهانی روبرو هستند، تناسخ می یابد. مرگ می گوید اگر یی جائه از مردن بدنی که وارد آن می‌شود جلوگیری کند، می‌تواند تا آخر عمر با آن بدن زندگی کند.

اینجاست که بازیِ مرگ شروع می‌شود. درواقع مرگ یی جائه را به بازی می‌گیرد تا او را مجازات کند. چرا یی جائه باید دوازده بار بمیرد؟ هیچ منطقی ندارد؛ صرفا چون به خانمِ مرگ (!) برخورده و می‌خواهد یی جائه را تنبیه کند. در این سکانس از مرگ شخصیتی انسان‌انگارانه ساخته می‌شود؛ مرگ مشکلی شخصی با یی جائه پیدا کرده و به دنبال تنبیه اوست. این در حالی است که ملائکه و فرشتگان هیچ خلل و تاریکی در وجودشان نیست و هر کاری که انجام می‌دهند هدفشان کسب رضایت الهی است. بنابراین بر اساس نفسانیاتشان کاری نمی‌کنند. همچنین نشان دادن یک زن به عنوان مرگ، هر چند با فرهنگ ما سازگار نیست، اما می‌توان فرض کرد که در تجربیات نزدیک به مرگ یا مکاشفات معنوی، مرگ را به شکل انسانی ببینیم. زیرا هر چند ملائکه ذاتا مجرّد و مافوق جسم و ماده هستند، اما در افق ادراک ما به شکل جسم در می‌آیند و می‌توانیم آن‌ها را ببینیم. اما مشکل سریال بازی مرگ این است که روی هویت فرشته بودن مرگ تأکید نمی‌شود و مرگ بیشتر جلوهٔ انسانی دارد تا مَلَکی.

پس از تناسخ یی جائه، یک گوی شناور ظاهر می‌شود و خاطرات و توانایی‌های صاحب اصلی بدن را به او منتقل می‌کند. سکانس‌هایی که «یی جائه» از طریق سنگ درخشان به خاطرات افراد دسترسی پیدا می کند، پرسش های عمیقی درباره ماهیت هویت مطرح می‌کند. اگر کسی تمام خاطرات شخص دیگر را داشته باشد، آیا در واقع همان شخص است؟ این مفهوم مستقیماً به بحث فلسفی «تناسخ» و «تداوم هوشیاری» مرتبط است.[1] طبق دیدگاه بودیسم، در فلسفه بودایی، این باور که ما می‌توانیم تجربیات زندگی‌های گذشته را به یاد آوریم، بخشی از مفهوم کارما و چرخه تولد دوباره است. سریال این مفهوم را با زبان مدرن بیان می‌کند. یعنی نه اینکه یی جائه هویت خودش را گم کرده باشد؛ بلکه درون بدن شخصی می‌رود که باید هویّت او را هم به یاد آورد تا بتواند زنده بماند.

«یی جائه» با وجود عدم تمایلش به ادامۀ زندگی مجبور می‌شود ۱۲ زندگی دردناک را که هر کدام به مرگ ختم می‌شوند، به عنوان نوعی مجازات و راهی برای رستگاری بالقوه، تجربه کند. این ساختار روایی مستقیماً مخاطب را با سؤالات مذهبی و فلسفی در مورد تقدس زندگی، مفهوم گناه و امکان توبه و رستگاری درگیر می‌کند. یعنی نه اینکه یی جائه هویت خودش را گم کرده باشد؛ بلکه درون بدن شخصی می‌رود که باید هویّت او را هم به یاد آورد تا بتواند زنده بماند.

یی جائه پس از اینکه در بدنی که تناسخ یافته خودش را می‌یابد، هر کاری می‌کند که از سقوط هواپیمایش جلوگیری کند. زیرا وقتی خاطرات این بدن را می‌بیند، می‌فهمد که او شخصی پولدار است پس سعی می‌کند بدن را زنده نگه دارد تا با همان زندگی کند. اما هواپیما سقوط می‌کند و آن بدن هم نابود می‌شود. پس اولین مرگ از دوازده تا اتفاق می‌افتد.
پس از اینکه یی جائه به نزد مرگ بازمی‌گردد، به مرگ می‌گوید این شبیه به منطق بازی‌های ویدئویی (گِیم) است و مرگ هم حرف او را تأیید می‌کند. دقیقا مثل بازی‌های ویدئویی (خصوصا ساب‌ژانر سولز لایک) یی جائه وقتی می‌میرد در مکانی خاص دوباره زنده می‌شود که حکم مکان امن را دارد. مرگ او را با شلیک گلوله به سرش به بدنی جدید وارد می‌کند و این اتفاق دائم تا دوازده بار تکرار می‌شود. مرگ هم می‌گوید مثل بازی که بخشی را ذخیره می‌کنی و هر بار بخواهی می‌توانی از همان قسمت دوباره بازی را ادامه دهی، اتفاقات پیش از مرگِ این افراد ذخیره شده تا یی جائه نقش آن‌ها را بازی کند و خودش را نجات دهد.
در این مکان امن، دروازه‌ای بزرگ قرار دارد که پشتش نور است. این مکان به بهترین نحو ممکن طرّاحی شده است؛ محیطی بزرگ، تاریک و سنگی که در ناکجا آباد است و فقط یک میز و یک دروازه بزرگ در این فضا دیده می‌شود. بنابراین نشان دادن مرگ دائما با عناصر رازآمیز و ترسناک گره می‌خورد. این موارد نشان می‌دهد که مباحث فانتزی و ماورائی در اثر، از نوع ماورائیِ تاریک است. (یعنی هیچ موجود مهربانی در جهان دیگر نیست و صرفا به نشان دادن عذاب و مرگِ بد اخلاق، بسنده می‌کند) تمرکز اصلی در نشان دادن چنین فضایی برای این است که ثمرۀ بی‌توجهی به زندگی و خودکشی پررنگ شود، ثمره‌ای که اصلا خوشایند نیست و عاقب کسانی است که گمان می‌کنند خودکشی پایان زندگی سختشان است در حالی که با این عمل تازه وارد سخترین مرحله از زندگیشان می‌شوند.

مرگ یی جائه را به جهنّم می‌برد اما او را در عذاب نمی‌اندازد. یی جائه از بالا به جهنّمیان نگاه می‌کند. دوربین مثل همان زمانی که یی جائه خودکشی کرد، دوباره از پایین به سمت بالا حرکت می‌کند و یک برج جدید را نشان می‌دهد. یی جائه بایستی چندین بار بر روی مکانی شبیه به همان برج عذاب شود. دوربین با سرعت از رو انسان‌هایی که در حال عذاب شدن هستند می‌گذرد اما باز هم صدای ناله و فریاد مردم بلند است. این بار موسیقی غمناکی همراه با رنگ سرخ آتش دیده می‌شود. دوربین در یک نمای طولانی، از یی جائه مدیوم شات می‌گیرد و یی جائه تنها با دیدنِ عذاب شدن مردم، به شدت متأثّر می‌شود و گریه می‌کند. فیلمساز با کات ندادن و ثابت ماندن روی گریه‌های یی جائه ، کاملا حسّ ترس نسبت به عذاب جهنم را در دل مخاطب می‌کارد و بسیار سکانس خوب و جذابی است. اما متاسفانه چون دیدگاه اثر نسبت به خدا دقیق نیست، حکمت عذاب جهنّم در این سکانس مشخّص نمی‌شود.

           

مفهوم دینی دیگری که در سریال بازی مرگ مطرح شده، ایده تناسخ است که ریشه در باورهای بودایی و هندویی دارد. اما در سریال به‌صورت یک مفهوم فانتزی و فلسفی بازنمایی شده است. فیلمساز تناسخ را به‌عنوان یک ابزار روایی برای کاوش در مضامین فلسفی به کار می‌برد. به‌عنوان مجازاتی برای «یی‌جائه» که زندگی را بی‌ارزش دانسته و خودکشی کرده است. یی جائه در هر زندگی، با تجربه درد و رنج دیگران، به‌تدریج این را می‌فهمد که حتی زندگی‌ در سختی نیز ارزش زیستن دارند.

شخصیت اصلی داستان در زندگی بعدی وارد بدن «سونگ جائه سئوپ » می‌شود و این فرد در چالش فرود بدون چتر نجات با جایزه ۳ میلیارد وون شرکت کرده بود، اما هنگام فرود می‌میرد.

این بار هم مرگ یی جائه را به بازی می‌گیرد. یی جائه را در بدنی میان آسمان و زمین رها کرده، از او می‌خواهد زنده بماند! طبیعتا هیچ کس نمی‌تواند از این مرگ قسر در برود. قسمت اول با این سکانس عجیب تمام می‌شود.

در ابتدای قسمت دوم، می‌بینیم که به خاطر خودکشی یی جائه و افتادنش بر روی زمین، یک زن هم کشته شده است. ظاهرا یی جائه بر روی او افتاده و باعث کشته شدن وی شده است.
سپس یی جائه دوباره در همان مکان امن بیدار می‌شود. یی جائه به مرگ می‌گوید چگونه می‌توانست زنده بماند؟ مرگ در آن لحظات اجتناب ناپذیر بود. اما مرگ پاسخ می‌دهد. اما مرگ می‌گوید اجتناب‌پذیر است و تو باید راهش را پیدا کنی. یی جائه از دردناک بودن مرگش تعریف می‌کند و مرگ پاسخ می‌دهد که باید مجازاتش دردناک باشد تا یی جائه تنبیه شود. مرگ می‌گوید حتی خدا هم از کار یی جائه ناراحت شده است. نه به خاطر خودکشی، بلکه گناه بزرگ‌تری که مرتکب شده و حواسش هم نیست که آن گناه چه بوده است. مرگ می‌گوید اگر آن گناه را جبران نکند بعد از این دوازده مرگ به جهنم می‌رود. ناگهان کات می‌خورد، دوربین با نمای بسیار دور از دروازه جهنم و همزمان پخش صدای ناله و ضجّهٔ جهنمیان، دوباره فضایی ترسناک از عذاب می‌سازد که بسیار خوب و مفید است.
اما مشخص نیست اگر واقعا خدا هست، پس چرا مرگ قبلا گفت تنها موجودی است که نمی‌میرد؟! تا اینجا می‌بینیم که در مساله وجود خدا فیلم التقاطی جلو رفته است و هر بار نکته‌ای جدید می‌گوید که با قبل ناسازگار است.

یی جائه با مرگ گفت و گو می‌کند و نمی‌فهمد چرا باید عذاب شود. مرگ او را موعظه می‌کند و می‌گوید برای اینکه توبه کنی و پشیمان شوی باید عذاب بکشی. بنابراین فلسفه عذاب اینجا مطرح می‌شود. اما یی جائه باز هم نمی‌فهمد و به دنبال خلاص کردن خودش است. اینجا مرگ به او نهیب می‌زند که فقط به خودش فکر می‌کند و اطرافیانش را فراموش کرده است. این دیالوگ‌ها باعث می‌شود مخاطبان هم به فکر فرو بروند و البته متوجه شوند که عذاب برای توبه و پشیمانی است که در نظام تکوین قرار داده شده است. اما همچنان ضعف نگاه اثر به خدا و فرشتگان باعث می‌شود این گفتارهای خوب و مفید در پارادایم فلسفی ناصحیحی بیان شود.

در زندگی بعدی او در جسم «هیوک سو» تناسخ می‌کند. باز هم با یک نمای پی‌اُوی زندگی جدید یی جائه شروع می‌شود. او به‌طور مداوم مورد آزار و اذیت گروهی از همکلاسی‌هایش قرار می‌گیرد. این آزار شامل ضرب‌وشتم، تحقیر کلامی، و انزوای اجتماعی است. صحنه‌های خشونت به‌گونه‌ای واقعی و تأثیرگذار به تصویر کشیده شده‌اند که عمق زندگی قربانی را نشان  می‌دهد.

قلدرها از قدرت اجتماعی خود در مافیا برای سلطه بر یونگ جه استفاده می‌کنند، که اشارۀ مستقیم به سلسله مراتب تبعیض آمیز در محیط‌ مدرسه است. این قسمت نشان می‌دهد که خشونت چگونه می‌تواند عادی و روزمره شود. شخصیت یونگ نمونه ای از قربانیان در مدارس است که اغلب به دلیل ناتوانی در مقابل قلدرها منزوی می‌شوند و احساس می‌کنند هیچ راه فراری ندارند و در نهایت اقدام به خودکشی می‌کنند. کره جنوبی با وجود پیشرفت‌های چشمگیر اقتصادی و فرهنگی، همچنان با چالش جدی قلدری در مدارس مواجه است که در فیلم هم می بینیم.

سریال به‌طور همزمان به بی‌تفاوتی معلمان و سیستم آموزشی نسبت به موضوعی قلدری می پردازد. عدم مداخلۀ مسئولین در این موقعیت، به قلدرها اجازه می‌دهد بدون ترس از مجازات به آزار خود ادامه دهند. این موضوع نقدی اجتماعی به نظام آموزشی و عدم حمایت از دانش‌آموزان آسیب پذیر است. نظرسنجی‌ها در کره جنوبی، نشان می‌دهد که حدود ۳۹.۴٪ از دانش‌آموزانی که مورد قلدری قرار گرفته‌اند، آزار کلامی را گزارش کرده‌اند، و خشونت فیزیکی و قلدری مداوم هر کدام حدود ۱۵.۵٪ از دانش‌آموزان را تا سال ۲۰۲۴ تحت تأثیر قرار داده‌اند.[5] نظرسنجی دیگری در سئول نشان داد که نرخ قربانی شدن در سال ۲۰۲۳، ۲.۲٪ بوده است که بالاترین میزان در ۱۰ سال گذشته و افزایش ۲ درصدی نسبت به سال قبل را نشان می‌دهد .[6]

همچنین یک دیگر از علل چنین پدیده‌ای، فشار شدید تحصیلی و محیط بسیار رقابتی در مدارس کره جنوبی است که به طور قابل توجهی در قلدری نقش دارد. محیطی سلسله مراتبی و یکنواخت که فاقد فعالیت‌های بدنی کافی برای هدایت انرژی است، می‌تواند برخی از دانش‌آموزان را به سمت قلدری کردن به عنوان نوعی سرگرمی سوق دهد.[7] و از مهم ترین علت این چالش بزرگ، عوامل اجتماعی اقتصادی و روابط خانوادگی است. وضعیت اجتماعی اقتصادی پایین‌تر، سبب عملکرد تحصیلی ضعیف دانش آموزان، ایجاد افسردگی و روابط پرتنش در بین نوجوانان کره‌ای است که به قلدری دامن می‌زند .[8]«یی‌جائه» در بدن «هیوک سو» متوجه می‌شود که «لی جین‌سانگ»، رهبر گروه قلدرها، از طریق قدرت اجتماعی و حمایت از همدستانش، به‌ویژه «ته‌سوک»، بر او تسلط دارد. او تصمیم می‌گیرد به‌جای مقابله مستقیم با «جین‌سانگ»، که از نظر ساختاری و اجتماعی قوی‌تر است، از استراتژی‌های غیرمستقیم استفاده کند.

«یی‌جائه» با زیرکی «ته‌سوک» را وسوسه می‌کند و با استفاده از نقاط ضعف او، کینه و دشمنی را بین «ته‌سوک» و «جین‌سانگ» شعله‌ور می‌کند. این کار باعث می‌شود که اتحاد گروه قلدرها تضعیف شود. به این شکل که ته‌سوک دائم توسط جین‌سانگ تحقیر می‌شود. یی‌جائه هم از فرصت استفاده می‌کند و حس رقابت بین این دو نفر را در وجود ته‌سوک زنده می‌کند.

با ایجاد اختلاف بین «جین‌سانگ» و همدستانش، «یی‌جائه» کاری می‌کند که «جین‌سانگ» مورد مجازات قرار بگیرد و قدرت اجتماعی خود را در مدرسه از دست بدهد. این انزوا باعث می‌شود او دیگر ‌نتواند به‌راحتی هیوک‌سو را مورد آزار قرار دهد. در این سکانس مخاطب نوجوان یاد می‌گیرد که باید در مقابل قلدرهای مدرسه بایستد و مقاومت کند که پیام خوبی است.

یی جائه در کالبد این پسر نوجوان باقی می‌ماند و به نزد خانواده‌اش می‌رود. مادر این پسر نوجوان برای یی جائه یادآور مادر خودش است و در چند نمای مهم، می‌بینیم که یی جائه مادرش را در مادرِ این کالبد جدید می‌بیند و برای همین اشک می‌ریزد. اشک ریختنش به این دلیل است که قدر مادرش را ندانسته و در نمای آخر قبل از خودکشی هم دیدیم که مادر یی جائه به او زنگ زده بود. از مضامین مهم اثر پرداختن به مساله خانواده، خصوصا رابطه مادر فرزندی است. احساسات مخاطب هم کاملا درگیر می شود.

فلش بک هایی که به رابطه یی جائه با مادرش می‌بینیم، علاوه بر اینکه حس ما را درگیر می‌کند، ناخودآگاهِ مخاطب را نسبت به خودکشی واکسینه می‌کند. یعنی هدف فیلمساز در کل سریال بازی مرگ این است که نشان دهد خودکشی باعث دوری از عزیزان و ناراحتی آن‌ها می‌شود. به همین علت نباید خودکشی کرد. این فلش بک‌ها هم کاملا در نقد خودکشی بوده و سکانس‌های خوبی هستند.

هدف اصلی «یی‌جائه» در تناسخ‌هایی که برایش ایجاد می‌شود، جلوگیری از مرگ بدن میزبان است. در مورد هیوک، او با این استراتژی نه‌تنها  احتمال مرگ او را کمتر می‌کند، بلکه سبب شد اعتماد به نفس کیم سونگ زیاد شده و او از یک قربانی به فردی توانمند تبدیل شود.

جائه در حالی که راهی برای زنده ماندن در بدن «هیوک» پیدا می‌کند، در نهایت، بعد از اینکه از مرگ با ماشین نجات پیدا می‌کند، توسط «جینسانگ» به دلیل طرد شدن و از دست دادن قدرتش در مدرسه، در خیابانی خلوت کشته می‌شود. این زندگی هم مانند چند زندگی قبلی به مرگی تعیین شده پایان پیدا می‌کند. در حالی که همچنان «یی جائه» حمل کننده و حافظ خاطرات سایر شخصیت‌هایی است که در کالبد آنها زندگی کرده بود.

این سکانس در ذهن مخاطب می‌کارد که به هر حال یی جائه باید در این کالبدی که هست نماند و بمیرد. وقتی یی جائه دوباره در مکان امن بیدار می‌شود، به مرگ همین مساله را می‌گوید و مدعی است مرگ در تقدیر او دخالت می‌کند تا به هر نحوی که شده بمیرد.

زندگی چهارم، در داستان بازی مرگ، یی جائه در بدن گانگستری است که به رئیس خود خیانت می‌کند. «یی جائه» سپس وارد بدن «لی جوهون» متوجه می‌شود که پس از دزدیدن پول رئیسش دستگیر شده و دارای قدرت و توانمندی بسیار زیادی است.

یی جائه در بدن این شخص که خلافکار حرفه‌ای است، قابلیت‌های اکشن پیدا می‌کند و فیلم با نشان دادن تعقیب و گریز و مبارزات رزمی، مخاطب را در داستان بیشتر درگیر می‌کند. این عضو مافیا که یی جائه وارد بدنش شده است، همسر رئیس مافیا را فراری داده و پول های مافیا را هم دزدیده تا با هم فرار کنند. بنابراین یی جائه تمام تلاشش را می‌کند تا زنده بماند و پول‌ها را به دست معشوقش برساند.
در شهر می‌بینیم که هیچ نیروی پلیسی وجود ندارد و تمام شهر در تصرّف مافیا است. این بازنمایی از کره در ذهن مخاطب می‌کارد که قانون در مقابل مافیا محلی از اعراب ندارد و شهر توسط مافیا کنترل می‌شود. بنابراین برای مبارزه با مافیا نباید به حکومت یا قانون کره دل بست.

«یی جائه »در نقش «جوهون»، موفق به زنده ماندن می‌شود و از تعقیب و گریز فرار می‌کند. با این حال، معشوق به او خیانت می‌کند و به سر او شلیک می‌کند.  زندگی یی جائه یه عنوان یک گانگستر تبهکار که بسیار باهوش و توانمند است به پایان می رسد.

یی جائه فکر می‌کرد با رسیدن به این زن و دزدین پول‌ها، زندگی مرفّهی را تجربه خواهد کرد، اما با خیانت معشوقه‌اش روبه‌رو می‌شود. فیلمساز هم در نمایی عجیب، وقتی گلوله از سر یی جائه می‌گذرد، از سوراخی که در سر یی جائه ایجاد شده به آن زن تصویر می‌دهد! تأکید بر اینکه آن زن یی جائه را کشت و نباید یی جائه به این زن اعتماد می‌کرد.
یی جائه در تمام زندگی‌هایش به دنبال رسیدن به عشقش و پول است؛ همین دو مورد، زن و پول. هر دفعه هم شکست می‌خورد و این بار خود زن است که او را نابود می‌کند. این سیر داستان برای تقویت خانواده‌گرایی و ارتباط با نامزدش است.

البته یی جائه وقتی در مکان امن و نزد مرگ است، در ذهنش با خودش می‌گوید پول‌ها را جایی مخفی کرده و با تناسخ بعدی می‌رود پیش پول‌ها، آن را برمی‌دارد و تا ابد زندگی‌اش را در رفاه ادامه می‌دهد. عجیب این است که مرگ با آن همه قدرت‌های عجیب و غریب، صدای ذهنی یی جائه را نمی‌شنود! این سکانس با منطق سکانس‌های قبلی سازگار نیست. مرگ کاملا یی جائه را تحت تسلط داشت، اما صدای ذهنی او را نمی‌شنود و این مساله بی‌معنی است و به شخصیتی که فیلمساز سعی کرده بود برای مرگ بسازد، نمی‌خورد.

«یی جائه» در زندگی بعدی، در بدن چو «ته سانگ»، یک مبارز سابق هنرهای رزمی که به اتهام ایجاد یک تصادف رانندگی مرگبار زندانی شده بود، تجسم می‌یابد. با این حال، «ته سانگ» مقصر واقعی نبود و فقط در ازای دریافت پول برای پرداخت بدهی‌های خود و خانواه‌اش، معامله‌ای را برای پذیرفتن جرم شخص دیگری پذیرفته بود.

در اینجا هم می‌بینیم که قانون در این فیلم جایگاهی ندارد و ته سانگ برای دریافت پول سیستم قضایی را فریب داده است. بنابراین باز هم می‌بینیم که افراد برای پول درآوردن باید به سمت خلاف بروند.

برای تکمیل شدن چرخۀ کارما، یکی از هم‌سلولی‌های «ته سانگ»، «لی جین سانگ»، قلدری است که قبلاً «هیوک سو»، تجسم قبلی «یی جائه» که یک نوجوان بود را به قتل رسانده بود. در آن سکانس دیدیم که نوجوانی که یی جائه در بدنش بود به بدترین شکل ممکن صورتش توسط لی جین سانگ له شد. فیلمساز هم از یی جائه پی‌اُوی داد تا نفرت ما نسبت به لی جین سانگ بیشتر شود. حالا وقتی او را در زندان می‌بینیم، این کارما برایمان آرامش‌بخش است.

«ته سانگ» بعد از اینکه متوجه حضور او در سلولش می‌شود به دنبال انتقام از او است. او چهرۀ واقعی سانگ را برای هم سلولی‌هایش آشکار می‌کند و سبب می‌شود هم سلولی‌هایش «جین سانگ» را مورد ضرب و شتم و تحقیر قرار دهند. انتقام او تا جایی ادامه پیدا می‌کند که «جین سانگ» با داشتن اختلال روانی ایجاد شده وضعیتش بدتر می شود و قسمتی از تاوان زندگی اش را با درد و رنج و ترس می‌دهد.

این صحنه نشان می‌دهد که چگونه سرمایه‌داران در سطوح بالای سلسله‌ مراتب اجتماعی قرار می‌گیرند و می‌توانند افراد فرودست را وادار به قربانی کردن کنند. بوکسور به‌عنوان فردی از طبقه کارگر، به دلیل ضعف مالی و فقدان نفوذ اجتماعی، چاره‌ای جز پذیرش این وضعیت ندارد. سریال از این طریق نابرابری‌های ساختاری را نشان می‌دهد.

موضوعی که در این صحنه بازتاب یافته است این است که سرمایه‌دار با خیال آسوده از جرمی که مرتکب است فرار می‌کند و از سیستم سلسله مراتبی و مریض به نفع خود سوءاستفاده می‌کنند. این قسمت به‌طور مستقیم به ضعف‌های سیستم قضایی و فساد در میان قشر مرفه در این کشور اشاره می‌کند، جایی که ثروتمندان می‌توانند از قصاص فرار کنند.

پس از اینکه ته سانگ تهدید به افشای حقیقت پشت پردۀ تصادف می‌کند، از طرف مجرم اصلی به زندانیان رشوه داده می‌شود تا او را به قتل برسانند. او موفق می‌شود زنده بماند و چهار روز پس از ورود یی جائه به بدنش آزاد می‌شود.

در زندان گفت و گوهای زیادی با زندانی‌ها را می‌بینیم. از جمله با خودِ ته سانگ که یی جائه او را می‌ترساند و می‌گوید روح آن نوجوانی که کشتی اینجاست. در حالی‌که چون یی جائه در تناسخش در بدن او رفته بود، از وقایع اطلاع داشت. ته سانگ هم به شدت می‌ترسد و تقریبا دیوانه می‌شود.
این سکانس‌هایی که یی جائه در کالبدی جدید، از اطلاعات پیشینی‌اش استفاده می‌کند علاوه بر اینکه تناسخ عرضی را اثبات می‌کند، آن را زیبا نشان می‌دهد. بنابراین این سکانس‌ها از حیث فلسفی ایراد جدی دارند؛ چون انسان بر اساس تجربیات علمی، پس از مرگ به جهان‌های دیگر منتقل می‌شود و نه اینکه در همین جهان تناسخ پیدا کند. بنابراین گزاره‌ٔ اعتقادی نادرستی در این سکانس‌ها تبلیغ می‌شود.
البته کارمایی که ته سانگ می‌بیند دل مخاطب را خنک می‌کند و این نوع بازنمایی از کارما خوب است.

همچنین در زندان با رفیقش در مورد ترس از جهنم و نتیجهٔ اعمال منفی صحبت می‌کند که سکانس خوبی است. به زندانی‌ها می‌گوید باید توبه کنند و برای دیگران شاخ و شانه نکشند. این سخنان یی جائه نتیجهٔ دیدن جهنّم و گلاویز شدن با مرگ است.

او پس از آزادی به دنبال پولی می رود که توسط گانگستر مخفی شده بود. پول ها را برمی دارد و بخش زیادی از پول را برای مادرش می گذارد.

               

«یی جائه» بعد از اینکه گمان می‌کند که موفق شده، پدری که دخترش در تصادف کشته شده بود به او حمله می‌کند و قصد انتقام از او را دارد، اما در نهایت بعد از فرار کردن پدر، او توسط  هم سلولی‌اش که برای کشتن ته سانگ از قاتل اصلی پول دریافت کرده‌ است کشته می‌شود. در این زندگی هم «یی جائه» با توجه به شناخت و تجربه بیشتر، در نهایت نمی‌تواند مانع کشته شدن و مرگ «ته سانگ» شود و او دوباره محکوم به مرگ می‌شود.

این سکانس نشان می‌دهد یی جائه کم کم دارد اهمیت خانواده را می‌فهمد و با پول‌ها به تنهایی فرار نمی‌کند. اما ناگهان دوستش در زندان به خاطر پولی که از همان شرکت سرمایه‌دار گرفته می‌آید و یی جائه را می‌کُشد.
باز هم خیانت توسط فردی نزدیک. یی جائه به دلیل اعتماد به کسانی که نباید اعتماد کند دائم مرگ را تجربه می‌کند. اما در هنگامی که قاتل در حال چاقو زدن به او است، فیلمساز از فاتل پی‌اُوی می‌دهد که شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد؛ اما کاملا با منطق فیلم هماهنگ است. زیرا یی جائه قرار نیست از این مرگ‌ها فرار کند و باید به دلیل خودکشی‌اش مجازات شود. برای همین وقتی می‌میرد به نزد مرگ می‌رود و مرگ به او یادآوری می‌کند که در حال عذاب شدن است.
این سکانس‌ها برای این است که مخاطب یادش بیاید یی جائه برای خودکشی‌اش در حال عذاب است. به همین علت از قاتلِ یی جائه پی‌اوی می‌دهد، تا مخاطب را با قاتلی که در حال مجازات کردن یی جائه است همراه کند.

در چندین سکانس فیلم هم می‌بینیم که یی جائه به دلیل آمادگی بدنی‌اش می‌تواند دشمنانش را نابود کند. این سکانس‌ها هدفش ترویج هنرهای رزمی شرقی و آمادگی جسمانی است.

قسمتی دیگر از سریال «بازی مرگ» داستان نوزادی است که بارها توسط پدر و مادرش شکنجه می شود. پدری که خود در بهزیستی مشغول کار است جنبۀ سیاه داستان را تاریکتر می‌کند. در این قسمت «یی جائه» از تغییر سرنوشت اش کاملا بی‌اختیار است زیرا قابلیت تغییر دادن وضعیتش را به عنوان نوزاد ندارد. داستان نوزاد بخش دیگری از واقعیت موجود در کره جنوبی است جایی که کودکان بسیاری مورد آزار و اذیت خانواده‌شان قرار می‌گیرند.

در این سکانس‌ها هم فیلمساز با نمای پی‌اوی از چشمان کودک، ما را به این کودک نزدیک می‌کند. حتی ما به عنوان قربانی توسط پدر و مادر وحشی این کودک، ضربه می‌خوریم و به شدت سکانس‌های آزاردهنده‌ای است. این سکانس‌ها تناسخ عرضی و غیرعلمی را هم برای مخاطب ملموس می‌کند و علمی جلوه می‌دهد.

             

همچنین به طور خاص داستان به پرونده غم‌انگیز جئونگ این، دختر بچه ۱۶ ماهه که به مدت ۲۷۱ روز توسط والدین فرزندخوانده‌اش مورد آزار و اذیت و شکنجه قرار گرفت و در نهایت بر اثر جراحات شدید درگذشت، می‌پردازد. این پرونده خشم ملی را برانگیخت و شکست‌های سیستماتیک در محافظت از کودکان در برابر آزار و اذیت، از جمله واکنش‌های ناکافی پلیس و خدمات رفاه کودکان با وجود گزارش‌های متعدد آزار و اذیت، را مطرح نمود. این قسمت توجه را به واقعیت وحشیانه کودک آزاری در کره جنوبی و نیاز فوری به اصلاحات قانونی و اجتماعی برای جلوگیری از چنین فجایعی را نشان می دهد.

جبرگرایی در مقابل اراده آزاد

در سریال بازی مرگ یی جائه به زندگی‌هایی پرتاب می‌شود که مرگ قریب‌الوقوع بوده و ظاهراً اجتناب‌ناپذیر است، که منعکس‌کننده یک چارچوب جبری است. در بسیاری از قسمت‌ها، با وجود تلاش‌های او، سرنوشت نهایی فردی که در آن زندگی می‌کند بدون تغییر باقی می‌ماند و حتی در زندگی نوزاد هیچ اختیاری برای تغییر و رهایی از زندگی سخت را ندارد. از این رو یکی از تنش‌های اصلی در «بازی مرگ» تقابل بین جبر و اختیار است.

با این حال، با گذر  هر سناریو، محدودیت‌ها و امکانات انتخاب‌های خود را کشف می‌کند. برخی از مرگ‌ها اجتناب‌ناپذیر هستند و بر ماهیت جبری سرنوشت تأکید بیشتری دارند، در حالی که برخی دیگر امکان مداخله و تغییر دارد و نشان می‌دهند که اختیار، اگرچه محدود است، اما کاملاً غیر ممکن نیست. البته این جبر به دلیل خودکشی یی جائه ایجاد شده و در زندگی عادی‌اش چنین جبری (پیش از خودکشی) حاکم نبود.

داستان دیگر در سریال بازی مرگ در مورد یک مدلینگ معروف است. این داستان هم  به مضمون اصلی سریال، یعنی توجه به ارزش‌های واقعی زندگی و درک رنج، گره می‌خورد. زندگی مدلینگ به «یی‌جائه» نشان می‌دهد که موفقیت ظاهری بدون معنی و مفهوم واقعی زندگی بی‌ارزش است و او را وادار می‌کند تا با عواقب انتخاب‌های گذشته‌اش (کارما) شود. این تجربه او را به درک بهتری از زندگی سوق می‌دهد.یی جائه در کالبد این مدل به یک پارتی می‌رود. در این پارتی اتفاق خاصی نمی‌افتد و یی جائه اینقدر مشروب می‌خورد که فردا صبح با حال بد و سردرد بلند می‌شود. این نوع بازنمایی از پارتی و رقص و… با همان هدف است که این چیزها لذتی ندارد و باید اصل کار (که رابطه با خانواده و نامزدش باشد) را درست کند.

«یی جائه» در زندگی اصلی‌اش با توجه به مشکلاتی که برایش ایجاد شده بود، با انتخاب‌هایش به نیازها یا احساسات دیگران بی‌توجه و بیشتر به موفقیت شخصی‌اش متمرکز بود. زندگی در قالب مدلینگ برای «یی جائه» نوعی بازتاب کارمایی از غرور یا خودمحوری اوست. «یی جائه» در این زندگی متوجه می‌شود که مهر و محبت مادرانه رانادیده می‌گرفته و با بی توجهی به مادرش با خودکشی اش باعث رنج و عذاب دائمی برای او شده‌ است.حتی با قضاوت های بی‌جا و یکطرفه نسبت به نامزدش باعث رنجش او شده است. زندگی به‌عنوان یک مدل به او نشان داد که موفقیت ظاهری (شهرت، پول، یا شاید اجتماعی) نمی‌تواند خلأ درونی یا حس پوچی را از بین ببرد. این از داستان برای یافتن معنای مهم‌تر در زندگی او بود. چیزی که در زندگی واقعی کمتر به آن توجه داشت و نادیده می گرفت.

یی جائه در این کالبد مدل، به برادرش که کافه دارد کمک می‌کند و در کافه نامزد خودش را می‌بیند. در چندین فلش بک رابطه عاشقانهٔ فطری (بدون مسائل جنسی) از یی جائه و همسرش را شاهد هستیم. باز هم مخاطب می‌فهمد که یی جائه حتی در همان زندگی سخت هم باید به زندگی ادامه می‌داد، زیرا اطرافیانش او را دوست داشتند.
در این فلش بک‌ها می‌بینیم که مادر یی جائه و نامزدش به بیمارستان رفتند و هنوز به شدت برای مردن او ناراحت‌اند. حتی نامزدش کتابی که نوشته را به یی جائه در قالب مدل نشان می‌دهد و یی جائه می‌فهمد پولی که نامزدش به او داده بود، جایزه‌ای برای همین کتاب بود و بیشتر از کردهٔ خودش پشیمان می‌شود.
در چند سکانس می‌بینیم که مادرِ یی جائه و همسرش در سوگ مرگ او، گریه می‌کنند و یی جائه هم به شدت با دیدن این صحنه‌ها ناراحت می‌شود.
در چند سکانس هم همراهی یی جائه در کالبد مدل با نامزدش زیبا ترسیم می‌شود. تمام این سکانس‌ها هدفش این است که نشان دهد می‌شد بدون خودکشی، به زندگی خوبی که دارند ادامه دهند اما یی جائه همه چیز را خراب کرد.

او در این زندگی تلاش می‌کند در غالب داستان، تناسخ های متعددش را به «لی جونگ» بیان کند و در نهایت با گفتن واقعیت زندگی‌اش در سکانس‌های پایانی و توضیح دادن حضورش در جسم مدلینگ، همه چیز را به نامزدش میگوید. اما ناگهان بر اثر تصادیف همراه با لی جونگ، توسط یک قاتل سریالی کشته می‎شوند. قسمت چهارم با کشته شدن این دو نفر و سوگواری یی جائه، تمام می شود.

تناسخ به عنوان چرخه‌های زندگی و مرگ

مجموعه «بازی مرگ» مفاهیم تناسخ و کارما را از طریق ساختار روایی و شخصیت‌پردازی خود، به‌ویژه از طریق دوازده چرخه مرگ و تولد دوباره «یی جائه»، که هم به عنوان مجازات و هم راهی برای درک بهتر از زندگی عمل می‌کنند، منتقل می‌کند.

تولدهای مکرر یی جائه در بدن‌های مختلف که با مرگ قریب‌الوقوع روبرو هستند، مستقیماً ایده تناسخ عرضی را منعکس می‌کند که روح با آگاهی، از زندگی‌های متعددی در این دنیا عبور می‌کند. «یی جائه» به جای یک زندگی خطی واحد در جهان های مختلف، بدن های متعددی را در همین جهان تجربه می‌کند که هر کدام زمینه و چالش‌های خاص خود را دارند و مظهر ماهیت چرخه‌ای زندگی و مرگ هستند. این مجازات چرخه‌ای، او را مجبور می‌کند تا با عواقب خودکشی خود و دردی که برای دیگران، به ویژه مادرش، ایجاد کرده است، روبه رو شود.

بازی مرگ با نشان دادن چگونگی پیامدهای اخلاقی اعمال گذشتۀ «یی جائه» به ویژه خودکشی او که فراتر از مرگ خودش است، مفهوم کارما را در خود جای می‌دهد. مجازات او برای زنده نگاه داشتن مرگ‌های متعدد را می‌توان به عنوان مجازات کارمایی در نظر گرفت که برای درک رنجی که انتخاب‌هایش بر عزیزانش وارد کرده، طراحی شده است. این با اصل کارمایی همسو است که اعمال، پیامدهایی دارند که بر تجربیات آینده‌ی فرد نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر عاطفی و روحی تأثیر می‌گذارند.

البته تناسخ از آن فضای سنتی‌اش خارج شده، در فضایی مدرن، به شکل یک بازی با مرگ ترسیم شده است که نقطه ضعف مهم فیلم هم همین است. سریال با تقلیل دادن قوانین هستی به انتقام‌جویی یک موجود انسان‌نما به نام مرگ، به جای اینکه بر اساس نگاه حقیقی در ادیان الهی، نشان دهد که اعمالِ ما خود در جهان دیگر جلوه‌ای از عذاب پیدا می‌کند، عذاب را کاملا به یک موجود بیرون فرافکنی می‌کند. این در حالی است که در منطق ادیان الهی و دین مقدس اسلام، هر اتفاقی که در جهان موازی می‌افتد، خودِ عمل ماست و نه اینکه کسی بیاید و ما را به دلیل انتقام‌جویی عذاب کند.
اما اصل این مسأله که نتایج منفی اعمال را هر چند به صورت التقاطی به تصویر می‌کشد، برای بشر پست مدرن امروز مفید است.
البته در این چهار قسمتی که دیدیم، باز هم محور جهان همین زندگی دنیوی شناخته می‌شود و اساسا رهایی از چرخه کارما ترویج نمی‌شود. در حالی‌که ادیان و معنویت‌های الهی، هدفشان کندن انسان از این دنیا و سیر دادن در جهان‌های بسیار زیباتر و جذّاب‌تری است که لذت‌های اینجا در مقابل آن جهان‌ها، هیچ است. بنابراین نگاه سریال هم این دنیایی و سکولار است و برای نقد خودکشی، به جای اینکه آن طرف را پر رنگ کند، باز هم به زندگی موقت این دنیا متمسک شده است. به تعبیر دیگر، اگر ما مردم را به زندگی ابدی و حقیقی سوق دهیم، هیچ مشکلی باعث افسردگی آن‌ها نمی‌شود، زیرا این جهان گذرا است و برای آباد کردن زندگی اصلیمان، درد و رنج را به تن می‌خریم.
اما سریال بازی مرگ، بیش از حد این جهان را پر رنگ می‌کند و مثلا اگر کسی در این دنیا کسی را نداشته باشد، این فیلم راهی برای رستگاری او و خودکشی نکردن، ارائه نمی‌دهد. ابن ضعف فلسفی و دینی باعث می‌شود نتواند افسردگی را از ریشه حل کند و درواقع برای حل کردن یک مشکل (خودکشی)، مشکل مهم‌تری (دنیاگرایی و لائیسم) را در ذهن مخاطب نهادینه می‌کند.

شاکلۀ اصلی این سریال با مضامین بودیسمی بنا شده که تفاوتهای بنیادی با مبانی اسلامی دارد، که به برخی از این مبانی تحریف شده پرداخته می‌شود.

هدف و معنای زندگی

هدف نهایی در بودیسم، رسیدن به نیروانا (رهایی از چرخه‌ی سامسارا) از طریق روشنگری و رهایی از تعلقات مادی و خودمحوری است. در سریال، یی‌جه از طریق تجربه‌ی رنج‌های متعدد در زندگی‌های مختلف به سوی درک عمیق‌تر از معنای زندگی و مرگ هدایت می‌شود. این فرآیند بر خودسازی، پذیرش ناپایداری (آنیچا)، و پرورش همدلی تمرکز دارد.

بودیسم بر این باور است که انسان خود مسئول رهایی خویش است و هیچ موجود الهی به‌صورت مستقیم در این مسیر دخالت نمی‌کند.

در اسلام، هدف زندگی عبودیت و بندگی خدا (قرآن، سوره ذاریات، آیه ۵۶: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ») و کسب رضایت الهی است. زندگی فرصتی برای آزمایش انسان و آماده‌سازی او برای آخرت است.

برخلاف بودیسم که محوریت را بر خودآگاهی فردی قرار می‌دهد، در اسلام خدا محور اصلی است و انسان از طریق ایمان، عمل صالح، و پیروی از دستورات الهی به کمال می‌رسد.

تفاوت بنیادین:

بودیسم در سریال بر خودمحوری و خودسازی بدون اشاره به خالق متمرکز است، در حالی که اسلام زندگی را در ارتباط با خدا و تسلیم در برابر اراده‌ی او معنا می‌کند.

 رنج و نقش آن در زندگی

رنج (دُکّها) یکی از چهار حقیقت اصیل بودا است و به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی شناخته می‌شود. در سریال، یی‌جه از طریق تجربه‌ی رنج‌های مختلف در زندگی‌های متعدد به درک عمیق‌تری از ناپایداری و اهمیت همدلی می‌رسد. رنج در اینجا ابزاری برای رشد معنوی و رهایی از چرخه‌ی سامسارا است.رنج نتیجه‌ی تعلقات و نادانی است، و راه رهایی، مسیر هشت‌گانه‌ی بودا (مانند مراقبه، رفتار درست، و خرد) است.

در اسلام، رنج و سختی‌ها بخشی از آزمایش الهی هستند (قرآن، سوره بقره، آیه ۱۵۵: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ…»). رنج فرصتی برای صبر، شکر، و تقرب به خدا است.

رنج در اسلام معنای الهی دارد و می‌تواند به پاک شدن گناهان، افزایش پاداش اخروی، یا تقویت ایمان منجر شود (صحیح بخاری، حدیث ۵۶۴۱: «هر مصیبتی که به مؤمن برسد، کفاره‌ی گناهان اوست»).

تفاوت بنیادین:

در بودیسم، رنج ذاتاً نتیجه‌ی تعلقات انسانی است و رهایی از آن از طریق خودسازی فردی حاصل می‌شود. در اسلام، رنج بخشی از برنامه‌ی الهی برای آزمایش و رشد معنوی است و به خدا متصل است.

 مرگ و زندگی پس از مرگ

سریال مفهوم چرخه‌ی سامسارا (تولد و مرگ مکرر) را به تصویر می‌کشد، جایی که یی‌جه بارها در قالب‌های مختلف بازمی‌گردد تا درس‌هایی بیاموزد. مرگ در اینجا پایان نیست، بلکه فرصتی برای یادگیری و پیشرفت به سوی روشنگری است.

در بودیسم، زندگی پس از مرگ به شکل تناسخ (باززایی) است و به کارما بستگی دارد، بدون وجود قیامت یا حسابرسی نهایی توسط یک موجود الهی.

در اسلام، مرگ پایان زندگی دنیوی و آغاز مرحله‌ی برزخ و سپس قیامت است (قرآن، سوره آل‌عمران، آیه ۱۸۵: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»). پس از مرگ، انسان در برابر خدا پاسخگوی اعمال خود است و به بهشت یا جهنم هدایت می‌شود.

برخلاف تناسخ، اسلام به زندگی یک‌بار در دنیا و سپس حسابرسی در آخرت معتقد است (حدیث نبوی: «مردم در خوابند و وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند»).

تفاوت بنیادین:

بودیسم در سریال مرگ را بخشی از چرخه‌ی تکراری می‌داند که هدفش روشنگری است، در حالی که اسلام مرگ را دروازه‌ای به سوی قیامت و حسابرسی الهی می‌بیند.

 کارما در مقابل جزای الهی

مفهوم کارما در سریال پررنگ است؛ اعمال یی‌جه و دیگران پیامدهای مستقیم در زندگی‌های بعدی او دارند. کارما یک قانون طبیعی و خودکار است که بدون دخالت یک موجود الهی عمل می‌کند.

یی‌جائه از طریق تجربه‌ی نتایج اعمال خود یا دیگران، به درک مسئولیت‌پذیری و تأثیر انتخاب‌هایش می‌رسد.

در اسلام، جزای اعمال به اراده‌ی الهی وابسته است. خدا ناظر اعمال انسان است و در روز قیامت بر اساس عدالت و رحمت خود پاداش یا مجازات می‌دهد (قرآن، سوره زلزال، آیات ۷-۸: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»).

برخلاف کارما که خودکار است، در اسلام خدا می‌تواند با رحمت خود گناهان را ببخشد یا جزا را تغییر دهد.

تفاوت بنیادین:

کارما در بودیسم یک قانون طبیعی و غیرشخصی است، در حالی که در اسلام، جزای اعمال تحت اراده و رحمت خدا قرار دارد.

 همدلی و رابطه با دیگران

همدلی و رهایی از خودمحوری یکی از محورهای اصلی سریال است. یی‌جه از طریق زندگی در قالب دیگران، با رنج‌های آن‌ها آشنا می‌شود و به درک عمیق‌تری از انسانیت می‌رسد، که هم‌راستا با تمرین‌های بودایی مانند متا (مهربانی بی‌قیدوشرط) است.این همدلی در نهایت به رهایی از «خود» و رسیدن به روشنگری کمک می‌کند.

در اسلام نیز همدلی و محبت به دیگران بسیار تأکید شده است (حدیث نبوی: «لا تؤمنوا حتى تحابّوا» – ایمان ندارید تا زمانی که یکدیگر را دوست بدارید). اما این محبت در چارچوب ایمان به خدا و برای کسب رضایت او انجام می‌شود.

رابطه با دیگران در اسلام به اخوت ایمانی و مسئولیت اجتماعی گره خورده است، و هدف آن نه تنها رشد فردی، بلکه ساخت جامعه‌ای بر پایه‌ی عدالت و تقوا است.

تفاوت بنیادین:

در بودیسم، همدلی ابزاری برای رهایی از خود و رسیدن به نیروانا است، در حالی که در اسلام، همدلی بخشی از عبودیت و خدمت به خلق برای تقرب به خدا است.

 نقش خدا و موجود متعال

بودیسم به‌طور کلی خدامحور نیست. در سریال، شخصیت «مرگ» به‌عنوان یک نیروی ماورایی ظاهر می‌شود، اما نه به‌عنوان خالق یا قاضی الهی، بلکه به‌عنوان مجری قانون کارما. هیچ اشاره‌ای به خدای متعال یا رابطه‌ی انسان با او وجود ندارد.تمرکز بر خودسازی فردی و آگاهی درونی است.

در اسلام، خدا خالق، رحمان، و رحیم است و همه‌ی امور زندگی و مرگ تحت اراده‌ی اوست (قرآن، سوره ملک، آیه ۲: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»). رابطه‌ی انسان با خدا محور تمام تعالیم است.انسان از طریق دعا، توبه، و تسلیم به خدا به کمال می‌رسد.

تفاوت بنیادین:

بودیسم در سریال هیچ موجود متعالی یا خدایی را به رسمیت نمی‌شناسد و بر خودسازی فردی تمرکز دارد، در حالی که اسلام همه‌چیز را در ارتباط با خدا و اراده‌ی او می‌بیند.

 

سریال «بازی مرگ» از طریق مفاهیم بودایی مانند رنج، کارما، تناسخ، و همدلی، به موضوع خودسازی و روشنگری می‌پردازد، بدون اینکه به خدا یا موجود متعالی اشاره کند. البته اثر با پرداختن به جهنم و گناه مسیحی، التقاطی از بودیسم و مسیحیت را با تخیل خودش به تصویر می‌کشد. در مقابل، تعالیم اسلامی مبتنی بر آیات و روایات، زندگی را آزمایشی الهی می‌دانند که هدفش عبودیت خدا و آمادگی برای آخرت است. تفاوت‌های بنیادین در محوریت خدا، مفهوم مرگ (تناسخ در برابر قیامت)، نقش رنج (خودسازی در برابر آزمایش الهی)، و کارما در برابر جزای الهی نهفته است. این دو دیدگاه هرچند در برخی جنبه‌ها (مانند اهمیت همدلی یا مسئولیت اعمال) شباهت‌هایی دارند، اما در مبانی فلسفی و الهیاتی کاملاً متمایزند.

منابع:

[1] www.statista.com

[2]Wendy Doniger،Kali Hindu goddess، Parul Jain، Nov 07, 2011

www.koreaherald.com[3]

www.humanrightsresearch.org[4]

Hye-Jin Seo، Factors associated with bullying victimization among Korean adolescents ،2017[5]

Christopher Ketcham، Continuity and Rebirth، 2020, AcademiaLetters[6]

Sebastian Gäb، Why do we Suffer? Buddhism and the Problem of Evil، University of Trier2015[7]

www.televisionstats.com[8]